آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت پنجاه و هشتم :
فوراً صدای نفرتانگیزش را شناختم که درست از پشت سرم بلند شد و حس کردم که خون در عروقم منجمد شد. موقعیت طوری بود که حتی نمیخواستم به عقب بچرخم. از اول میدانست که من به دنبال او هستم و میخواست اینطور گیرم بیندازد؟
نفس بریدهبریدهای کشیدم و به عقب چرخیدم. به فاصله چند متر از ما، در حالی که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود، با شانه به دیوار تکیه زده بود.
برخلاف تصورم، نگاه
مطالعهی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0وای این موزیک چی بود قبض روح شدم،انگار قلبم میخواست بیاد تو دهنم خیلی وحشتناک بود
۲ ماه پیشترنم
0ولی استرس دارم که دستکشی بفهمه و دمار از روزگار تارا دربیاره ولی فک نکنم تارا هم بزاره
۲ ماه پیشترنم
0دستکشی عزیزم چرا بچمو زدی..چقد وضعیتش هم خراب بود
۲ ماه پیشf.f
5میشه اینقدر تارا و کایا رو باهم در نظر نگیرید!؟ میشه اینقدر درباره ی کایا حرف نزنید؟! اقااا من نمی خوام اینا یکی بشن ، مگه زوره🤨😤
۵ ماه پیشVile victim
2دستکشی فن انقد چونه نزن
۵ ماه پیشf.f
1از چی خبر ندارم!🙃 چونم گرمه دلم می خواد سر این دوتا تا ابد چونه بزنم😂
۵ ماه پیشVile victim
1تلاش کن به آخرین پارت اومده برسی اگه خودم بگم که ... فقط باید بگم دستکشی جونت ماجرایی که فکرشو نمیتونی بکنی انجام میده
۵ ماه پیشVile victim
0کارایی وای کیبوردم باید عوض کنم
۵ ماه پیشf.f
1می خوام سعی بکنم همین امشب ۴۵ پارت آخر رو تموم کنم ، اما از اینکه بعدش در انتظار باشم همش به غلط کردن بیفتم می ترسم😂🥲 بعدشم خفنک هر کاری بکنه خوب میکنه😎😁
۵ ماه پیشHasti
0چطوری اولش مرد ناشناس گفت پس دنبال من میگردی اما بعدش تارا نگران بود که نشناستش
۵ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
چون با تارا نبود. مخاطبش کایا بود.
۵ ماه پیشGOLBARG
5وایییی خدااا چقدر قشنگننن. کی فکرش و می کرد از پارتی و پلیس و دعوا و کلاس زبان برسیم به استکهلم و رالی کایا؟
۸ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
جوری که شروع شد و جوری که پیش رفت :)
۷ ماه پیشزن آهی
1حالا فقط آوا میدونه چجوری تموم میشه 🙂 خدایا خودت به خیر بگذرون
۵ ماه پیشKimia
3تا ابددددد کایااااا گودودومدووووو اکوری پکوریییییییییی ، کچلی انگل
۵ ماه پیشHamraz
6دستکشی کچل روانی چرا کایا بچم رو زدی😭😭
۶ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دستش بشکنه
۶ ماه پیشدنیز؛
13وای عاشق کایا شدم به تارا میگه مامیی دستکشی چطور دلت اومدبزنیش😭
۶ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دستش بشکنه الهی💔
۶ ماه پیشmacani
3مگ میشه دستکشی تارا رو نشناسه😶
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
اونجا خیلی تاریک بود و تارا هم عقب ایستاده بود
۷ ماه پیشHln
2الان منی که هم دستکشی رو دوست دارم هم مایل باید چیکار کنم😂😭
۷ ماه پیشHln
0کایا منظورم بود
۷ ماه پیشمحرابی
1ممنون خسته نباشید. شانس آوردین فرارکردین وگرنه کشته بودتون تا الان
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
💜💜
۷ ماه پیشmahi
3منظورتون چیه که همه دارین کایارو با تارا شیپ میکنید🙄😐 تا اینجا شخصیت نچسبی بوده و اصلا به شخصیتی که تارا داره نمیاد. یه نفر باید باشه مثل دستکشی.. مرموز و سادیسمی نظراتتونو پس بگیرید😭
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دقیقا به همین دلیل سادیسمی بودن تارا باهاش کنار نمیاد، چون تارا سلطه پذیر نیست
۷ ماه پیشاسپایدرمن
5چرا همه دارن تارا و با کایا شیپ میکنن😒فقط تارا و دستکشییی🎀🤣🤣🤣🤣
۷ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
موافقم
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زن کایا
0دستکشیی بلک کارتت بده بروو چرا کایا جونمو زدیی هاا